تبليغاتX
وبلاگicon
ღღღبــــــــــــارگاه عشــــــــــــقღღღ <body>
پنجشنبه ششم بهمن 1390

یازگشت همه به سوی اوست . . .

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد


جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

 

عموی شوهرم امروز با ایست قلبی فوت شد

آدمی که خیلی مهربون و دلسوز بود

اونقدر که قابل توصیف نیست

لطفا برای شادی روحش فاتحه ای نثارش کنید


11:47 بعد از ظهر | نگار |




دوشنبه بیست و ششم دی 1390

هـلــو یعنـــی هـمــیـن

بعد از افطاری ،همین یکشنبه شب

رفته بودم منزل مشتی رجب

در حدود هشت یا نه هفته بود

همسرش از دار دنیا رفته بود

تسلیت گفتم که غمخواری کنم

این مصیبت دیده را یاری کنم

رفت و ظرفی میوه آورد آن عزیز

با ادب بگذاشت آن را روی میز

در همین هنگام آمد خا له اش

خاله ی هشتاد یا صد ساله اش

او زبان بر حرف و بر صحبت گشود

من حواسم پیش ظرف میوه بود

در میان حرف او گفتم چنین

آفرین ، به به ،هلو یعنی همین

ناگهان آن پیرزن از جا پرید

از ته دل جیغ ناجوری کشید

داد زد الاف بودن تا به کی

هی به فکر داف بودن تا به کی

یک کم آدم باش این هیزی بس است

داستان گربه و دیزی بس است

مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو

تو غلط کردی به من گفتی هلو

 

مصطفی مشایخی


3:36 بعد از ظهر | نگار |






ღღღبــــــــــــارگاه عشــــــــــــقღღღ